تمام می شوم شبی
ازهمه اشناترم غریبه ترازهمه شد غصه ی کوچیک دلم چه ساده یک عالمه شد ازهمه آشناترم رفت ودیگه منونخواست فرصت گفتنم ندادحتی برای التماس غریبه اشنای من شکستن دل آسونه امااینویادت نره دنیایه جورنمی مونه یکی نشسته اون بالادردمنوخوب میدونه یه روزیکی مثل خودت میاددلت رومی شکونه وقت شکستن دلم حتی بهم نگاه نکرد یه هایوهوی گریه هام خندیدواعتنانکرد عکسای یادگاریموسوزوندوباخودش نبرد روتنهاییم چشماشوبست غصه اشکامونخورد پانیذ
طپش قلب من واسه توهست و بود هنوزم دلم میخوادببرم دست توموت پس ازغروب تونفس ربوده شد ازم توبودی که ازدسرودم ولی رفتی تواونوترجیح دادی توبه من بگوازچی توناراحتی ازپیشه من تورفتی یعنی همه اوناتومستی بودکه میگفتی تاآخرش بامن هستی تو؟ هرچی می خواستی مسگفتم چشم بیا میدونستم غرق میشه این کشتیات ولی جواب چی بوددستت دردنکه هه امیدوارم رقیب پست فطرت ندونه خداحافظ شایدتنهابمونی شایدقدرنگاهم روبدونی خداحافظ شاید آسوده باشی شایدتنها توکنج خونه باشی خداحافظ شایدخوشحالی حالا ازاون وقتی که من رفتم تاحالا خداحافظ بدون دل تیکه پاره است مثل ابربهاری که می باره است خداحافظ ولی خوب بازی کردی میون گریه هام خوشحالی کردی خداحافظ شاید یادت بیاره که دل تنهابه عشق تودچاره پانیذ سلام ای زندگی خوبی؟ سراغی ای قدیمی یار٬ازاحوال مادیگرنمیگیری؟ کمی نامهربان گشتی عزیزم٬ امتحان دیگری درپیش روداری؟ تمام عمر ماشددرس وبعدش امتحان وگاه تجدیدی ببینم سهم مردودی٬ که تقدیرم نفرمودی؟ خدایی٬غیردرس وامتحان صبر٬کاردیگری بامانداری؟ روی خوش باخرده حالی٬مهربانی٬دربساطت نیست؟ ازان ابرومه وبادوفلک آری٬ جناب گرم خورشیدت که گویی یادشان رفته دگردرکارماباشند! من چیزی نمی گویم گرامی زندگی٬بامامداراکن چه می شدرازلبخندی٬ نشان همرهان ما٬تومیدادی؟ یاکه گاهی٬ دست مهری٬شانه گرمی برایم هدیه میکردی؟ عزیزم٬زندگی٬قهری؟ منم٬فرزندآدم٬ میهمان خاکی دنیاهزارویک شب دنیاکه دیدم قصه فردای روشن رابرایم ارمغان آور شنیدم بازی بامردمان رادوست میداری؟ دراین هفت سنگ دنیا٬هرچه چیدم توبایک گوی نامریی٬ تمامش راکه میریزی ودربازی قایم باشک این روزگاران هرچه گشتم من٬ نمیدانم کجاپنهان تومیگردی؟ امان از دست این بازی نافرجام لجبازی! که گویاخوب میدانی هلا ای زندگی٬ بامردمان قدری مداراکن خنک آبی ونان گرم را٬ درسفره هامان٬ نه٬ کسی چیزی به توگفته٬که ازماروی گردانی؟ گره ازابروان بسته ات واکن سعادت رامهیاکن به لبهامان٬کلام مهری جاری کن به چشم ما٬ نگاه باعطوفت را٬عطاکن ودستان٬باسخاوت آشنایی ده وبردهلیزهای قلب مابنویس ورودکینه ممنوع است تویادعشقی٬رایادمان آور بگوتاعشق٬مهمان تمام خانه هاگردد بفرماتانوازش بازگردد رسوم مهرورزی راتواحیاکن دراین وادی٬ سلام وخنده آزاداست وبایادخدا٬ بازارحزن وخوف٬تعطیل است تبسم رایگان وباسخاوت عرضه میگردد کسی اینجابه جرم عاشقی٬دربندوتنهانیست خلاصه زندگی٬خودراخدایی کن به توای زندگی٬ باعشق می گویم تورابرجان زیبالحظه های عمرما اری به عشق پاک فرهادین ما سوگند به لبخندی٬توکام مردمان خوب مارا بازشیرین کن. پانیذ حق باتوبودیه جابایدتموم شه تاکی روزات بایدبه پای من حروم شه خزونمون منتظربهارنیست حق باتو بودرسیدنی توکارنیست حق باتوبودگذشت دیگه جوونی ستاره هاوگریه ومهربونی گذشت دیگه ازمنوتوبهونه دیوونه بازیهای عاشقونه یکی بودویکی نبودعاشقاروبودونبود حق باتوئه همه کسم من بدم عیب ازنونبود حق باتوئه روزادیگه یه رنگ نیست انگارعاشق شدنم قشنگ نیست توراست میگی پای ماروزمینه حق باتوئه منطق دنیااینه حق باتوبودهمیشه تقدیرماهیچوقت عوض نمیشه انگاردیگه بااین چشای قرمزبایدبهت بگو گلم خداحافظ پانیذ حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است. عشق به ظاهرزیباست٬ولی ویرانگردلهاست٬عشق ترارسوامیکندوخودرابی گناه میداند!عشق به ظاهرکویردلت راآبیاری میکندوخودسرابی بیش نیست٬عشق به ظاهر گل است ولی جزخارچیزی نسیبت نمیکند.عشق به ظاهرمهربانست ولی جفادرذات اوست٬عشق به ظاهرنسیم است ولی ازهرطوفانی ویرانگروطغیاتگراست.عشق ترا اول به ضیافت فرامی خواندوبعدتنهایت میگذارد.عشق ترابه رویادعوت میکندولی کابوسی است دیرینه٬عشق ابتدادست وپاهایت رامی شکندوبعدچشمانت رابه باران هدیه می دهد٬عشق پرهای پروازت رابه تاراج می بردسپس جان نیمهجانت رابه کرکس های غم می سپارد.عشق قلبت رابانیشترزهرناکش به غرقابه خون دعوت می کند!عشق سپیدمی آیدوقلبت راسیاه پوش خاطره هامیکند٬ودرآخرعشق ترا رسوامی کندوخودرابی تقصیرمیداند٬اوسمس است کشنده ودرآخرترامی کشد٬بدون آنکه ازخودچیزی یاردی باقی بگذارد!وتومی مانی وتنهایی٬دلگیری که هرلحظه ناقوس مرگ قلبت رابه صدادرمی آورد٬عشق فریادی است که بایددرگلو خفه کردوبه دعوتش لبیک نگفت٬واین ایت خاصیت عشق. پانیذ آخرراه اومدن باروزگارگرۀ کوریه که بخت منه که تموم اتفاقای بدش شاهدزندگیه سخته من شایداین زخمی که ازتوخوردمو ازحرارتش زبونه میکشم باتموم بی کسی هاموفقط ازدست زمونه میکشم بگوبارم هواموداریومثل همه منوتنهانمیذاری بگوهستی تانترسونتم ظلمت این شب تکراری بگوهستی وروح ماهتوامشب پشت ابراپنهون نمیشه آسمونه بخت تیرۀ من ابری نمی مونه همیشه من که پشتم به خودت گرمه وبازهرچی این راهومیام نمی رسم نکنه دستموول کردی برم که به هرچی که بخوام نمی رسم شایدم من اشتباهی اومدم که دربسته رووانمیکنی من به این سادگی دل نمیکنم ازتوکه منورهانمیکنی پانیذ عاشق وبی پروامنم٬ خاموش وشیداوغریب دنبال آزادی وشور٬ درپیش عشق بی فریب تموم زندگی من ٬حسرت ودلواپسیه ساده بگم٬ قصۀ من نمادی ازبی کسیه یکی اومدهزارتارفت٬ یه شادی وهزارتاغم خدای من!به کی بگم؟کی بشه ازدنیابرم؟ همیشه گریونه چشام!همیشه حیرونه نگام بگوچراقصروفا٬ همیشه ویرونه برام؟ میگن جوونی توهنوز چی میگی ازشادی بگو نمیدونن که بخت من٬ ازراحتی نبرده بو روزابه فکررفتنم٬شبادچارموندنم انگاری جاخوش کرده غم٬ توی طنین خوندنم واسه من بی سرپناه٬ هیچ شقفی پیدانمیشه تواین زمونۀ غریب هیچ دلی دریانمی شه شباتاصبح دعاواشک٬ روزاتاشب غم وجنون بهردیگه تموم شده٬ اومده بازفصل خزون نمیدونم حرف دل وچه جوری فریابزنم دل میگه بیرونش کنم٬ افسوس وآه وازتنم کاشکی! که این ترانه ها هیچ جایی پیدانمی شد کاشکی!که بین عاشقاهیچ کسی تنهانمی شد دوباره بیت وآخروهمون غم همیشگی هزارتابیتم که بشه درست نمی شه زندگی پانیذ این سکوتوساکتش کن باترنم یه آواز بشکن این شب قفس رو باسروده های پرواز نگودیره واسه خوندن نگوسخته پرگشودن تویه عزم تازه داری واسه تکراری نبودن یه دفه واسه همیشه به خودت بگوکه هستی پاره کن زنجیرایی که پاهاتوبااونابستی مشت روزگاروواکن گل یاپوچ فرقی نداره اونیکه توبازی رات داد سهم توجایی میذاره. پانیذ دردهای من٬ جامه نیستندتازتن درآورم چامه وچکامه نیستند٬تابه رشتۀ سخن درآورم نعره نیستندتازنای جان برآورم دردهای من نگفتنی٬ دردهای من نگفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست دردمردم زمانه است٬ مردمی که کفشهایشان دردمی کند مردمی که پوستشان٬ مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان٬ جلوۀ کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های سادۀ سرودنم دردمی کند اغنای روح من٬ شانه های خستۀ غرورمن تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهاه ام٬بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است٬ دردهای پوستی کجا؟ دردهای دوستی کجا؟این سماجت عجیب! پافشاری شگفت دردهاست٬دردهای آشنا دردهای بوی عشق٬ دردهای خانگی دردهای کخنۀ لجوج اولین قلم حرف دردرادردلم نوشته است دست سرنوشت ٬ خون دردراگلم سرشته است پس چگونه این سرشت ناگزیرخویش رهاکنم؟ دردرنگ وبوی دل است پس چگونه من رنگ وبوی غنچه رازبرگ های توبه توی آن جداکنم؟ دفترمرا٬ دست درد می زندورق٬ شعرتازۀ مرادرد گفته است دردهم شنفته است٬ پس دراین میانه ازچه حرف نیست؟ درد٬ نام دیگرمن است٬ من چگونه خویش راصداکنم؟ پانیذ سرگذشت سایۀ ابری شدم بردشتهادامن کشاندم:خارکن باپشتۀ خارش به راه افتادعابری خاموش٬ درراه غبارآلودبا خودگفت:((هه!چه خاصیت که آدم سایۀ یک ابرباشد!))کفترچاهی شدم ازبرج ویران پرکشیدم:برزگرپیراهنی برچوب٬ روی خرمن اش آویخت دشت بان٬ بیرون کلبه٬ سایبان چشم هایش کرددستش راوباخودگفت: ((هه!چه خاصیت که آدم کفترتنهایی برج کهنه ای باشد؟))آهوی وحشی شدم ازکوره تاصحرادویدم: کودکان دردشت بانگی شادمان کردندگاری خردی گذشت٬ ارابه ران پیرباخودگفت:((هه!چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دورباشد؟))ماهی دریاشدم نیزارغوکان غمین راتاخلیج دورپیمودم.مرغ دریایی غریوی سخت ازساحل متروک مردقایق چی کنارقایقش برماسۀ مرطوب باخودگفت:((هه!چه خاصیت که آدم ماهی ولگرد دریائی خموش وسردباشد؟))کفترچاهی شدم ازبرج ویران پرکشیدم سایۀ ابری شدم بردشتها دامن کشاندم آهوی وحشی شدم ازکوه تااصحرادویم ماهی دریاشدم برآبهای تیره راندم دلق درویشان به دوش افکندم واورادخواندم یارخاموشان شدم بیغوله های راز٬گشتم هفت کفش آهنین پوشیدم وتاقاف رفتم مرغ قاف افسانه بود٬ افسانه خواندم بازگشتم خاک هفت اقلیم راافتادوخیزان درنوشتم خانۀ جادوگران رادرزدم٬ طرفی نبستم مرغ آبی رابه کوه ودشت وصحراجستم وبیهوده جستم پس سمندرگشتم وبرآتش مردم نشستم. پانیذ من ازیک سیب شروع شدم.ازیک درخت درباغچه ای که ازبهشت جداشده بود.من ازیک حرف شروع شدم٬ ازدهان پرنده ای زیباکه دراعماق کهکشان راه خودراگم کرده بود.یک سیب ویک حرف سرمایه قشنگی است نه؟سیب رابه ۲نیم تقسیم می کنم. نیمی رابه تومی دهم ونیم دیگری رابه دریا.تاپس فردارودهای فراوانی به دنیاآورد. یک رودسهم تو...یک رود سهم من... ویک قایق کوچک برای هردومان.بیابه سمت آوازهای بکرپاروبزنیم.چه خوب بودکسی برای شب های بلندمن قدری خورشیدمی آورد... من سهم خودرابه سایه هامی دادم و به دخترکی تنهاکه درچهارراههای زندگی برای عابران خسته ارزوی خوشبختی می کند٬ چه خوب بودکسی ازفراسوی باران می آمدوبخت وکلامم راازخوابی هزاره بیدارمی کرد...آن وقت تاآخرین دقیقه حیات درمیان ستاره هاراه می رفتم وبرای آنها ازتومی گفتم... بیاتافرشته ها بالا برویم که افسانه های کهن درمه غلیظی شناورند. یک لبخندشکفته سهم تو٬ یک دلتنگی ملیح سهم من اگرتوبخواهی؟ اگرمن بخواهم آنقدرمی توانیم بالابرویم که به روزهای دست نخورده ازل برسیم وپرهای نازنین رازرا لمس کنیم.بیاتاآرزوهای زلالمان بالا برویم... یک شوق کودکانه سهم تو٬یک حسرت طولانی سهم من٬ اگرفرشته هابرای من وتو دعاکنندآسمانها ازهم خواهندشکافت وماناگهان پنجره سپیدی راکه خداپشت آن نشسته خواهیم دید. پانیذ رنگ نگات ازاولم خیلی منوتکون نداد دستای عاشقت به من حس خوش جنون نداد به هرکی گفتم که شایدیه روزی مال من بشی روی خوشی به منوانتخاب من نشون نداد درست مثل تقویمی که عوض می شه سربهار ازته دل دارم می گم خوب شدگذاشتمت کنار ازاولم دیده بودم توچشم تووفانبود همش بادیگرون بودی حواس توبه من نبود بی هواهروقت اومدم ازراه دورببینمت دیدم که لبخندای توهیچ کدومش به جانبود خیال نکن بدون تو٬ سربه بیابون میذارم توصحراآواره می شم پاجای مجنون میذارم فکرنکنی که توبری روزوشبم یکی میشه ازغم توترانه های تلخ وگریون میذارم ازاولم محبتانم توقلب تواثرنداشت نصیحتام هیچ کدومش روی کارا ت اثرنداشت فهمیده بودم که دیگه ارزش موندن نداری بریدن ازتوبردنه٬ اصن واسم ضرر نداشت قولاووعده های تویه طبل پوچ وخالی بود دوست دارم گفتن توهیچی نداشت پوشالی بود شبی که سنگاموباهات واکندم وگفتم برو تازه دیدم نخواستنت یه انتخاب عالی بود خداروشکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت خوب شدکه قلب عاشقم هستیشوپیش تونباخت من تازه فهمیدم بایدتوجاده های زندگی قصربلوررویارو باعاشق حقیقی ساخت باچشم بازمی خوام برم پی یه سرنوشت نو هرچی بوده تموم شده٬ توهم یه لطفی کن برو این آخرین حرف منه بهترباورت بشه طاقت موندن ندارم دیگه نه من دیگه نه تو پانیذ سلام دوستان عزیزم این نوشته هارو خودم نوشتم وبهشون اعتقاد دارم شماهم امتحان کنید بدنمی بینید.امتحانشم کمی همت می خوادو بی خطرومجانیه.منتظر نظراتتونم هستم تاببینم چه کسانی بامن موافقن. آرزو کن وآه نکش. باورکن آرزوهایت را. پرورش بده تاباورشوند. تلاش کن تابه آرزوهایت برسی. ثبات داشته باش وثابت قدم باش. جریمه کن خودتواگه تنبلی دررسیدن به آرزوهات. چراهارو کناربگذاروچگونه هارابیاموز. حریمت رامشخص کن وازهمی حالاحرمتهاراپاس بدار. خلاقیت داشته باش وخرابیهارو آبادکن. دلیل داشته باش برای آرزوهایت ودوستشان بدار. ذذلت رونپذیروذاری نکن تاذلیل نمونی. راه راپیداکن تارهاشوی. زمان راازدست نده چون زوددیر می شه. ژاله باش روگلبرگ های آرزوهات. سزاواربهترین هایی تواینو بپذیر٬ساده باش ولی ساکن نباش. شکایت نکن شادی رابرپاکن. صاف وصادق باش ودوستدارصداقت. ضلع های زندگیت رادرست بناکن. طنابی بسازبرای رسیدن به آرزوهایت. ظالم نباش تادرظلمت نمانی. عشق بورزتابی نهایت بدون هیچ چشمداشتی. غلط هایت رابگیرتادوباره تکرارشون نکنی وغم هارو فراموش کن. فرصت هاروغنیمت بدان وبه آسانی ازدستشون نده.فردادیراست. قاتل غمهایت باش وقیل وقا نکن برای شکستت. کاوش کن باورهایت راتاپیداکنی درستی هایش را. گواه پاک بودنت قلب توست جزقلبت کسی دیگری نیست. للازم نیست هدف وآرزوهایت رابه فرداموکول کنی ازحالا شروعشون بکن. مهربان باش ومهربورزومحبت رابیاموز. ندانسته کاری روانجام نده٬نه گفتن رابه آموخته هایت اضافه کن. وسوسۀ رسیدن به آرزوهایت بیشتردر سرت بپرورون. هدفمندباش وباهدف واستواربه آرزوهایت فکربکن. یاری بطلب ازخالق یکتاویادبگیردل شکستن بزرگترین گناه است ویاری بده کسانیکه به نونیازدارند. موفق باشید:پانیذ خداحافظ ای خونۀ خالیۀ من خداحافظ ای عشق پوشالیۀ من خداحافظ ای گردوخاک نشسته خداحافظ ای شیشه های شکسته خداحافظ ای خاطرات پرازدرد خداحافظ ای لحظه های غم وسرد خداحافظ ای عمربی خودگذشته خداحافظ ای نامه های نوشته منولحظه هاومنوغصه ها منوپاکی یه قلب بی انتها منوسالهادوری ازآسمون منوعشق گمگشتۀ بی نشون منووعده های سراسرفریب منوحرفهایی که ماندن غریب منوانتظارومنوانتظار منوقلب پاخوردۀ بی قرار برای یه بارم شده روزگار بیاوواسه این دلم بدنیار بیاوشکست منوخط بزن برای یه بارم بشومال من کجایی هوای پرازدل خوشی؟ کجایی شب خالی ازخودکشی؟ کجایی توای لحظه های بهار کجایی توروی خوش روزگار؟ پانیذ دلم می خواست٬ به اومی نوشتم: ای عزیزدیروز٬ وای بیگانه امروز...چقدرتورادوست داشتم واینک چقدرازتوگریزانم٬چقدربرایم بزرگ وخدایی بودی٬ وامروزچه اندازه کوچک وبی ارزش شده ایی.نوربودی ولی اکنون ظلمت مطلقی٬ عشق بودی ولی اکنون هوس سوزنهد ایی.شعرخدابودی ولی اکنون ترانۀ ابلیسی.آه ای شعرخدا٬ وترانۀ ابلیس بگذاربه احترام عشق انکارناپذیردیروز٬ برای آخرین بار...برای آخرین مرتبه... آه...! ای غمها٬ ای دردها٬ تاریکی...وتوای چشمۀ اشک ٬ وشماای بغض های گلوگیر لحظه ایی امانم دهید.محض خدالحظه ایی درنگ کنید.بگذارید حرفم رابزنم... می خواهم دراین واپسین دم که شکافی عمیق میان من واوپدیدآمده است٬ آنچه ناگفتنی بوده است٬ بگویم.آنچه نشنیدنی بوده است به گوش همگان برسانم:تو... توای افسون فریبکار که روح مراماه هابه سازنغمه پرداز هوست رقصاندی٬ قلب پرآرزوو بی گناهم رابه بازی گرفتی قطره قطره بازهرتلخ نیرنگت هستی ام را٬ امیدم را٬ روح وجسمم رامسموم ونابودکردی٬ ازخودت شرمت نمی اید؟ این همه افسون ونیرنگ و گناه این همه ریا ودروغ چرا؟آخربرای چه؟ایادریای بی کران عشق من٬ برای شستشوی پیکرهوس تو کافی نبود؟...آیا بالهای من برای پروازتو٬برای ارضای غرور سیاه وننگ آفرین تو...برای سیراب کردن قلب عطش زای تو٬ کافی نبودند؟حیف ازآن اشکهایی که به پای توریختم!حیف ازآن کاخ های امیدکه برنومیدهای توساختم! حیف ازان لحظاتی که درانتظارتوسپری کردم!...وصدافسوس برعمرتلف کردۀ خود...بررنگ خودورخسارۀ خود...برغرورواحساسم...برهمۀ شوروتب وتاب وامیدوجوانی خود! وای برمن...وای برتو...امشب ای ساقی شب٬ پرکن ازبادۀ نابت قدح جانم را بگذاردمی مست شوم...مدهوش شوم...جان بسپارم بگذارکه دمی درمستی خودمحوشوم...نابودشوم...عمرتبه کردۀ خود.... درکف این دست زمان زودسرآرم. ساقی٬ جام جان مرازشراب سکوت لبریز کن٬ بگذارمست شوم٬ بگذارمست باشم٬ چون می خواهم آخرین نامه رابرای اوبنویسم.ساقی بریزپرکن٬ لبریز کن ازاین بادۀ آسمانی جاممرا٬ مدهوشم کن٬ دیوانه ام کن٬ بی خبرن کن...تاغنچه های زهراگین عقده هابشکفندوعطرخاطرات غم انگیز گذشته های مده٬ دربی کران میخانه فریاد کشته تو٬ سرگردان شوند.می خواهم امشب خودم نباشم٬ زبان قلب خودم نباشم پاسخگوی ندای احساس خودم نباشم.می خواهم یکپارچه حقسقت تلخ باشم.دلم مس خواست می توانستم بایک فریاد٬ یک فریادوحشی وعصیان زده٬ یک فریادمست و دیوانه٬ سکوت این شام تاررادرهم بشکنم واشکهای قلب درخون غلتیده ام رادرتندیس این فریابه روی سکوت وتاریکی بپاشم.می خواهم درگورستان قلبم به خاک بسپارم خاطرۀ عشق ناکام وننگش را.خاطرۀ نام افسون زده ونیرنگ آفرینش را...وتوای ((سکوت))برتارهای گسستۀ قلب شکستۀ م دیگرچنگ مزن.آخرازهرتاراین تارآشفته٬ نالۀ جان سوزیک خارۀ اشک آلودبرمی خیزد.هنوزاین تاردیوانه درهرسوزوناله اش فریاد می زند:او... او...او... پانیذ صبح گاهان که سایه های نیم رنگ افق باهم درمی آمیزندوهرلحظه نقاش طبیعت باقلم موی اکلیلی اش روی این رنگهاسایه روشن٬ رنگ طلایی می کشد٬ آن لحظه که دگربارهیاهوی بسیار٬ جهان رادرخورفرو می برد وزندگی هیجان همیشگی خودراازسرمی گیرد.شام گاهان که پرتوسرخ وزردوسیاه٬ کوه هاودریاهارافرا می گیردوابرهاسایه های اوهام خودرابه مشتاقان وخستگان ارمغان می کند.آن لحظه که دگربارفروغ روز٬ ازمیان رفته وصداهاجمله خاموش می شوندوهیاهوی بسیارجایش رابه زمزمه های مرموزمی دهد.نیم روز٬ هنگامی که ازپروانه های جنگلی تنهازمزمۀ بالهایشان٬ نرم وآرام به گوش می رسدوپرندگان آزادازاین شاخه به آن شاخه می پرندوآهنگ ریزش آب ریزهابانفیربادوبهم خوردن سرشاخه ها٬ درهم می امیزد.همۀ آنان هماهنگ بایکدیگریک چیزرازمزمه می کنندومی گویند:((دخترک شوریده دل آشفته حالی درنقطه ایی ازاین دنیای بزرگ پیوسته دراندیشۀ تو٬ به یادتووبه امیدتو زنده است ولی تواوراازکنارخود٬ ازدل خود٬ واز یادبرخودبرده ایی.))به یادآور: هنگامی که سپیده دمترسان٬ دریچۀ کاخ سحرآمیزخودرابه روی خورشید طالع می گشاید.هنگامی که شب اندیشناک٬ غرق دررویا٬ نقاب سیمین به روی می کشد.وقتی که دل تودر انتظارلذت هیجان واشتیاق می لرزدوتاریکی شب تورابه رویای شیرین شامگاهان می خواند.تونیزبه عشق درآلودی بیندیش٬ به یادآور آن لحظه ایی راکه وداع آخرین همه چیزراازمن گرفت ومراباغم فراق آشنا ساخت. خاطاتمان رابه یادآوربه یادآور روزهای سبز بودن را.همۀ اینهارامی پذیرم چون می توانم دلم رابه این خوش کنم که تودرگوشه ایی ازاین جهان وجودداری.به یادآور: هنگامی که پونه ها٬ به روی گورمن برویندولاله های سرخ بشکفند.لحظه ایی که عطردل آویز بهاران جهان رافرامی گیردوعقل وجان عشاق راگروگان وصالشان کند.تونیزدربهاران برمزارم بگذروآن لاله های سرخ رازیور موهای سیاهت کن وبا محبوب خودازافق ها گذشته سوی دنیای عشق بال می گشایی.این کاررابکن تادردل خاک شادباشم که محبوب من دلش شاداست وپرستوی غم دردلش خانه نکرده.این تنهاکوشش من است که درراه رسیدن به تودارم. پانیذ دیگرتجربه ای درزندگی ندارم.هرچه آموخته بودم فراموش کرده ام.اگرهنوزدرتن فسرده و خستۀ من رمقی باقی است برای آن است که میان این همه فراموشی فقط میل احمقانۀ خودرابه زنده ماندن ازیادنبرده ام.دیگردرپی لذات زندگی نیستم٬ زیراپاسخ هیچ لذت نمی برم.خواهان پاسخ سودی نیستم٬ تجترب زندگی یک سره ازیادبرده ام چون طبلی تهی شده ام.روزی خواهدرسیدکه میل شیطانی به زندگی نیزدست ازمن بردارد.آن روزازفرط خستگی برزمین خواهم افتادوبرای همیشه دردل خاک٬ خانه خواهم داشت.درهارابگشاییدتاازاین زندان بیرون روم.درهارابشگیاییدتا ازاین زندان بیرون روم.درهارابگشاییدتاازاین زندان بیرون روم.درهارابگشاییدتاراه خودرادرپیش گیرم٬ زیراروح افسردۀ من درآرزوی خاموشی است.درآرزوی خاموشی وتنهایی است.درهایی راکه به روی من بسته اندبگشایید.می خواهم به جایی بروم که بتوانم بیماری نومیدی رادرمان کنم. درهارابگشایید٬ می خواهم به آن جابروم که ندانندمن کیستم٬ ندانندکه بوده ام.بدان جاروم که بتوانم تنهاومنزوی٬ دورازهمه آشنایان ونزدیکان٬ درتاریکی وخاموشی جان بسپارم.درهارابگشایید٬ زیراشب درازاست.می خواهم پیش ازآن که صبح شودبه سرزمینی بروم که درآن هیچ وقت صبح نمی شود. پانیذ بیان عشق من چنان شیرین وخوش آواست که آدمی رابه یادنجوای گلها می اندازد.باندایش نوای زندگی سر می دهد٬ روح یاس ونومیدی رادرمن نابودمی کندوبایک دنیامهرآن راخانه دلم بیرون می راندومرابه عشقی جاودانی ومحبتی ازلی پرامیدمی کند.ولی امروز...مهربانم٬ ای همه چیزمن٬ تومرابلای عشق خودمبتلا کردی.دروسوسه هایت نجوای عشق ریختی وباعث شدی که جزتورانپرستم.ازبادصبارایحۀ تورامی بویم. درسیمای آفتاب٬ چهرۀ تورامی بینم.درپرتومهتاب٬ شکوه تورامی یابم وبراین یافته هادیگرحسرت نایافته نمی خورم.اماچه رنج آفرین زمانی که دررفتارت٬ درگفتارت ودرحرکاتت عمیق می شوم.دوموجودمتضاد٬ دوانگیزۀ مخالف پیوسته درقلمروفکرم باهم درستیزند.نمی دانم این احساس مولودافکارپریشان گذشته٬ ودل رنجیدۀ من است یااین که احساسی به جاوپسندیده است؟؟! دربوستان زندگی دیگرنیازی به بوییدن گل هانیست٬ چون توخوب من٬عطرهمۀ گلهایی.اگرنتوانستیم پروانه باشیم٬ پس شمع می شویم تادرماتم عشق بسوزیم.بسوزیم تاازماخاکستری به جاماندکه پیوسته بوی بهار عشق داشته باشد.وشماای حقدها٬ حسدها٬ ای ابلیس بدبینی وتوای عفریب سوءظن ووسوسه ازمن دور شوید.اینک دردشت پرهراس عشق منم ومحبوبم.بگذاریدتادردلش جستجوکنم وببینم جای من ازلی وابدی است یا... پانیذ انسان نگاه می کند٬ اگرنفهمیدحرف می زند٬ اگرنفهمیدمی نویسد! اگرنخواندندمی کشد٬ می خواند٬ تجسم می کند٬ واگربازنفهمیدند می گرید٬ می شکند! سکوت می کند٬ ومی میرد.من اکنون تامرز سکوت رسیده ام٬عجباکه هنوزم می نویسم برای تو!! سال نو برتمامی دوستان مهربان وعزیزم مبارک پانیذ هربارکه دلم می گیردازابرپرواژه ای باران می بارد٬ رگهایم پرمی شودازصدای شرشرزخمها سدغرورم می شکندوسیل غم تنم رابه مسلخ می برد٬ من مغروق ناامیدی چنگ می اندازم به قلم تانقاشی کنم دریایی ازدرد دردفترم! آنجا٬به آسمان٬ به سقف نیلگون٬ آنجاکه شب٬ ماه برقندیل آسمان می رقصدوشمع دان برشاخک اختران درپرندکهکشان هاسوسومی زنند... به آنجابنگر٬ صدایی امید بخش وخدایی به گوشم می رسید٬ میدانی چه می گویند؟-اشک مریز٬ گریه مکن٬ تونیزچون دیگران ... بدان که خوشبختان جهان هرگز عاشق نبوده اند٬چنان که عاشقان دنیاهرگزخوشبخت نبوده اند... وتوای بادگم شدۀ سرگردان! بیدادمکن... و شماای پرندگان شکسته بال بی آشیان به هوش آیید... نه زاری کنیدونه فریادکشید بگذاریدتااین اشک خنده هابرناودان لبهایخ بزنندواین عشق سینه سوزبانهایت گدازند- گی جان وپیکراوراآسوده سازد.بگذاریدتااشک غمها ازگرمی سوخته وبخارشوند.وتوای عقاب سوخته بال... بیش ازاین ازغم هجران منال.تومکوش تادهان خودراباکلمۀ عشق به فسادآلوده کنی.دراین محیط ننگ آفرین عشق یعنی فشاردوتن٬ فشاردولب٬ تو٬نه لمحه یی تنی رایه کام بخش خودسازونه لحظه ایی لبت رابه این کلمه آلوده کن وداغ ننگ برآن بگذار.آن زمان که نگاهت بانگاه من آمیخت٬ لحظه ایی که آسمان غریدو شهاب خانه سوزازنگاهت جهید فقط من عاشق شدم نه تو!...امروز شادیها مراتنها گذاشتند.امروزغمها برمن نازمی فروشندوچه بی محابامی تازند.امروزدر آسمان زندگی ام خورشیداقبال طلوع نمی کند. امشب چشمه ساراشکها رسوب کرده اند.امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه وستارگانند.امشب دوستان ودشمنان چون یاران دیرینه برمن هجوم آوردهاند. واین زمان که این نامه رابرای تومی نویسم نه توبه من تعلق داری ونه من لبریزازتوام. چندروزی است که این دام برچیده شده وصیادسویی دگرشتافته است.((روزی بود که گنجشک صحبت شاهینش آرزوبود)) اکنون من چون آزادزنی دربرابرتلخی هاو طوفان های سخت وسهمگین زندگی بانهایت قدرت واراده٬ موانع بی شمارراپشت سرمی گذارم وچون کوهی ازپولاددرکوره راههای مغیلان زای زندگی پیش میروم. پانیذ وقتی که تنهاومتفکردرکنارتونشسته٬ دستهای مهربانت رادردست می گیرم وروح خودرابه لذات کوچک رهاکرده٬ازخودبی خبرمی شوم وجریان ساعات را به چشم فراموشی می نگرم٬ هنگامی که باهم درمیان کوچه هاگردش می کنیم وتونغمات روح بخش٬ گوش جانم رانوازش میدهی٬یامن عهدوپیمان شب دوشین تورابازگفته٬ خودسوگندمی خورم که جزتوکسی راستایش نکنم٬ یازمانی که پیشانیت رابرزانوی لرزان من نهاده مراچون پروانه ایی که بی اختیارازبرگ گل آویزد مفتون دل پرمحبت خودمی سازی٬ ناگهان تیری از اندیشه وبیم دردلم می نشیند٬ مرارنگ پریده ولرزان وپریشان دل می بینی که درعین سرور٬ بی اراده٬ اشک ازدیدگانم فرومی ریزد.پس درآغوشم می کشی وعلت گریه ام رامی پرسی.ازچشمان تونیزقطراتی چندفرو می غلتدوبااب دیدگان من درمی آمیزد.می پرسی: که دلت ازچه گرفته؟ چراگریه می کنی؟ می گویی :ای مایۀ عشق من٬ رازدلت رابرمن فاش کن تاشایدازبیان آن٬ الام درونی ات تسلی یابدومن بتوانم دل اندوهگین ات اراز دل خویش مرهمی سازم!ای نیمۀ وجود من!دیگر سبب گریه واندوه مرا مپرس. زمانی که درآغوش توجای دارم ودرآیینۀ روی تو می نگرم٬ هیچ کس رازیراین گنبدواژگون کامرواترازخودنمی بینم٬ ولی دراین یاعات سعادت بخش نیزسروشی پیوسته درگوش من فرومی خواندکه شاهین زمان آن سعادت راخواهدربودونسیم حوادث شمع عشق ماراخواهدکشت٬ آن وقت است که مرغ روحم بااظطراب فراوان درفضای مبهم ومرموزآینده بال می گشاید ودردل می گویم: سعادتی که به فنامحکوم باشدخواب وخیالی بیش نیست. پانیذ این جوری که توتکیه دادی به دیواروپاهات درازکردی منم اومدم پیشت نشستم جلوت وبهت تکیه دادم باپاهات محکم منوگرفتی دستتم دورم حلقه کردی! بهت گفتم: چشاتومی بندی؟ می آره! بعدتوچشماتومی بندی بهت میگم: برام قصه میگی؟ یواش توگوشم می آره! بعدشروع می کنی آروم آروم توگوشم قصه گفتن.یه عالمه قصه بلندوطولانی که هیچوقت تموم نمی شن..... میدونی؟ می خوام رگم وبزنم.رگ خودمومچ دست چپمو یه حرکت سریع یه ضربۀ عمیق بلدی که؟ ولی توکه نمیدونی می خوام رگم وبزنم؟! توچشاتوبستی٬ نمیدونی من تیغ روازجیبم درمیارم٬نمی بینی که سریع می برم نمی بینی خون فواره می زنه٬ روی سنگای سفید٬ نمی بینی دستم می سوزه ولبمو گاز می گیرم که نگم آخ٬ که چشماتو بازنکنی ومنونبینی توداری قصه می گی٬ من شلوار پامه دستمو می ذارم روزانوم٬ خون میاد ازدستم می ریزه روزانوم اززانوم می ریزه روسنگای سفید قشنگه مسیرشون حیف که چشمات بسته است٬ وتونمی بینی. توبغلم کردی میبینی که سردشدم محکم تر بغلم می کنی فکرمی کنی به سردی هواست٬ محکم بغلم می کنی تاگرم بشم می بینی نامنظم نفس می کشم تودلت می گی آخی دوباره نفسش گرفت٬ امانفسم نگرفته من ازپیشت رفتم اما توندیدی خداحافظ عشقم. پانیذ راست می گویی عزیزم! زندگی کردن خیلی سخت است دراین تداخل ناچارروزمرگی ومن! راست می گویی عزیزم که: من٬ عزیزم راخیلی غلیظ تلفظ می کنم! این تنهاکاری است که ازدستم برمی آید برای فرارازسونامی دلتنگی وباران! راست می گویی اما....... لطفا" راهی کم غلظت ترراپیش روی ترس هایم بگذار! این پرنده داردکابوس خفقان می بیند! چندوقتی ست! عزیزم! پانیذ لطفا" بی تفاوت ننشین روبه روی احساسم! نگاهت قرارسکوت نداشت بامن! لحظه های اخمورانمی خواهم! دست های بی کلام رانمی خواهم! نگاهت قرار سکوت نداشت باوجودم! دوره سینمای صامت٬ گذشته است عزیزم! پانیذ 






















| www . night Skin . ir |


