|
سلام دوستان عزیزم این نوشته هارو خودم نوشتم وبهشون اعتقاد دارم شماهم امتحان کنید بدنمی بینید.امتحانشم کمی همت می خوادو بی خطرومجانیه.منتظر نظراتتونم هستم تاببینم چه کسانی بامن موافقن. آرزو کن وآه نکش. باورکن آرزوهایت را. پرورش بده تاباورشوند. تلاش کن تابه آرزوهایت برسی. ثبات داشته باش وثابت قدم باش. جریمه کن خودتواگه تنبلی دررسیدن به آرزوهات. چراهارو کناربگذاروچگونه هارابیاموز. حریمت رامشخص کن وازهمی حالاحرمتهاراپاس بدار. خلاقیت داشته باش وخرابیهارو آبادکن. دلیل داشته باش برای آرزوهایت ودوستشان بدار. ذذلت رونپذیروذاری نکن تاذلیل نمونی. راه راپیداکن تارهاشوی. زمان راازدست نده چون زوددیر می شه. ژاله باش روگلبرگ های آرزوهات. سزاواربهترین هایی تواینو بپذیر٬ساده باش ولی ساکن نباش. شکایت نکن شادی رابرپاکن. صاف وصادق باش ودوستدارصداقت. ضلع های زندگیت رادرست بناکن. طنابی بسازبرای رسیدن به آرزوهایت. ظالم نباش تادرظلمت نمانی. عشق بورزتابی نهایت بدون هیچ چشمداشتی. غلط هایت رابگیرتادوباره تکرارشون نکنی وغم هارو فراموش کن. فرصت هاروغنیمت بدان وبه آسانی ازدستشون نده.فردادیراست. قاتل غمهایت باش وقیل وقا نکن برای شکستت. کاوش کن باورهایت راتاپیداکنی درستی هایش را. گواه پاک بودنت قلب توست جزقلبت کسی دیگری نیست. للازم نیست هدف وآرزوهایت رابه فرداموکول کنی ازحالا شروعشون بکن. مهربان باش ومهربورزومحبت رابیاموز. ندانسته کاری روانجام نده٬نه گفتن رابه آموخته هایت اضافه کن. وسوسۀ رسیدن به آرزوهایت بیشتردر سرت بپرورون. هدفمندباش وباهدف واستواربه آرزوهایت فکربکن. یاری بطلب ازخالق یکتاویادبگیردل شکستن بزرگترین گناه است ویاری بده کسانیکه به نونیازدارند. موفق باشید:پانیذ
خداحافظ ای خونۀ خالیۀ من خداحافظ ای عشق پوشالیۀ من خداحافظ ای گردوخاک نشسته خداحافظ ای شیشه های شکسته خداحافظ ای خاطرات پرازدرد خداحافظ ای لحظه های غم وسرد خداحافظ ای عمربی خودگذشته خداحافظ ای نامه های نوشته منولحظه هاومنوغصه ها منوپاکی یه قلب بی انتها منوسالهادوری ازآسمون منوعشق گمگشتۀ بی نشون منووعده های سراسرفریب منوحرفهایی که ماندن غریب منوانتظارومنوانتظار منوقلب پاخوردۀ بی قرار برای یه بارم شده روزگار بیاوواسه این دلم بدنیار بیاوشکست منوخط بزن برای یه بارم بشومال من کجایی هوای پرازدل خوشی؟ کجایی شب خالی ازخودکشی؟ کجایی توای لحظه های بهار کجایی توروی خوش روزگار؟ پانیذ
دلم می خواست٬ به اومی نوشتم: ای عزیزدیروز٬ وای بیگانه امروز...چقدرتورادوست داشتم واینک چقدرازتوگریزانم٬چقدربرایم بزرگ وخدایی بودی٬ وامروزچه اندازه کوچک وبی ارزش شده ایی.نوربودی ولی اکنون ظلمت مطلقی٬ عشق بودی ولی اکنون هوس سوزنهد ایی.شعرخدابودی ولی اکنون ترانۀ ابلیسی.آه ای شعرخدا٬ وترانۀ ابلیس بگذاربه احترام عشق انکارناپذیردیروز٬ برای آخرین بار...برای آخرین مرتبه... آه...! ای غمها٬ ای دردها٬ تاریکی...وتوای چشمۀ اشک ٬ وشماای بغض های گلوگیر لحظه ایی امانم دهید.محض خدالحظه ایی درنگ کنید.بگذارید حرفم رابزنم... می خواهم دراین واپسین دم که شکافی عمیق میان من واوپدیدآمده است٬ آنچه ناگفتنی بوده است٬ بگویم.آنچه نشنیدنی بوده است به گوش همگان برسانم:تو... توای افسون فریبکار که روح مراماه هابه سازنغمه پرداز هوست رقصاندی٬ قلب پرآرزوو بی گناهم رابه بازی گرفتی قطره قطره بازهرتلخ نیرنگت هستی ام را٬ امیدم را٬ روح وجسمم رامسموم ونابودکردی٬ ازخودت شرمت نمی اید؟ این همه افسون ونیرنگ و گناه این همه ریا ودروغ چرا؟آخربرای چه؟ایادریای بی کران عشق من٬ برای شستشوی پیکرهوس تو کافی نبود؟...آیا بالهای من برای پروازتو٬برای ارضای غرور سیاه وننگ آفرین تو...برای سیراب کردن قلب عطش زای تو٬ کافی نبودند؟حیف ازآن اشکهایی که به پای توریختم!حیف ازآن کاخ های امیدکه برنومیدهای توساختم! حیف ازان لحظاتی که درانتظارتوسپری کردم!...وصدافسوس برعمرتلف کردۀ خود...بررنگ خودورخسارۀ خود...برغرورواحساسم...برهمۀ شوروتب وتاب وامیدوجوانی خود! وای برمن...وای برتو...امشب ای ساقی شب٬ پرکن ازبادۀ نابت قدح جانم را بگذاردمی مست شوم...مدهوش شوم...جان بسپارم بگذارکه دمی درمستی خودمحوشوم...نابودشوم...عمرتبه کردۀ خود.... درکف این دست زمان زودسرآرم. ساقی٬ جام جان مرازشراب سکوت لبریز کن٬ بگذارمست شوم٬ بگذارمست باشم٬ چون می خواهم آخرین نامه رابرای اوبنویسم.ساقی بریزپرکن٬ لبریز کن ازاین بادۀ آسمانی جاممرا٬ مدهوشم کن٬ دیوانه ام کن٬ بی خبرن کن...تاغنچه های زهراگین عقده هابشکفندوعطرخاطرات غم انگیز گذشته های مده٬ دربی کران میخانه فریاد کشته تو٬ سرگردان شوند.می خواهم امشب خودم نباشم٬ زبان قلب خودم نباشم پاسخگوی ندای احساس خودم نباشم.می خواهم یکپارچه حقسقت تلخ باشم.دلم مس خواست می توانستم بایک فریاد٬ یک فریادوحشی وعصیان زده٬ یک فریادمست و دیوانه٬ سکوت این شام تاررادرهم بشکنم واشکهای قلب درخون غلتیده ام رادرتندیس این فریابه روی سکوت وتاریکی بپاشم.می خواهم درگورستان قلبم به خاک بسپارم خاطرۀ عشق ناکام وننگش را.خاطرۀ نام افسون زده ونیرنگ آفرینش را...وتوای ((سکوت))برتارهای گسستۀ قلب شکستۀ م دیگرچنگ مزن.آخرازهرتاراین تارآشفته٬ نالۀ جان سوزیک خارۀ اشک آلودبرمی خیزد.هنوزاین تاردیوانه درهرسوزوناله اش فریاد می زند:او... او...او... پانیذ
صبح گاهان که سایه های نیم رنگ افق باهم درمی آمیزندوهرلحظه نقاش طبیعت باقلم موی اکلیلی اش روی این رنگهاسایه روشن٬ رنگ طلایی می کشد٬ آن لحظه که دگربارهیاهوی بسیار٬ جهان رادرخورفرو می برد وزندگی هیجان همیشگی خودراازسرمی گیرد.شام گاهان که پرتوسرخ وزردوسیاه٬ کوه هاودریاهارافرا می گیردوابرهاسایه های اوهام خودرابه مشتاقان وخستگان ارمغان می کند.آن لحظه که دگربارفروغ روز٬ ازمیان رفته وصداهاجمله خاموش می شوندوهیاهوی بسیارجایش رابه زمزمه های مرموزمی دهد.نیم روز٬ هنگامی که ازپروانه های جنگلی تنهازمزمۀ بالهایشان٬ نرم وآرام به گوش می رسدوپرندگان آزادازاین شاخه به آن شاخه می پرندوآهنگ ریزش آب ریزهابانفیربادوبهم خوردن سرشاخه ها٬ درهم می امیزد.همۀ آنان هماهنگ بایکدیگریک چیزرازمزمه می کنندومی گویند:((دخترک شوریده دل آشفته حالی درنقطه ایی ازاین دنیای بزرگ پیوسته دراندیشۀ تو٬ به یادتووبه امیدتو زنده است ولی تواوراازکنارخود٬ ازدل خود٬ واز یادبرخودبرده ایی.))به یادآور: هنگامی که سپیده دمترسان٬ دریچۀ کاخ سحرآمیزخودرابه روی خورشید طالع می گشاید.هنگامی که شب اندیشناک٬ غرق دررویا٬ نقاب سیمین به روی می کشد.وقتی که دل تودر انتظارلذت هیجان واشتیاق می لرزدوتاریکی شب تورابه رویای شیرین شامگاهان می خواند.تونیزبه عشق درآلودی بیندیش٬ به یادآور آن لحظه ایی راکه وداع آخرین همه چیزراازمن گرفت ومراباغم فراق آشنا ساخت. خاطاتمان رابه یادآوربه یادآور روزهای سبز بودن را.همۀ اینهارامی پذیرم چون می توانم دلم رابه این خوش کنم که تودرگوشه ایی ازاین جهان وجودداری.به یادآور: هنگامی که پونه ها٬ به روی گورمن برویندولاله های سرخ بشکفند.لحظه ایی که عطردل آویز بهاران جهان رافرامی گیردوعقل وجان عشاق راگروگان وصالشان کند.تونیزدربهاران برمزارم بگذروآن لاله های سرخ رازیور موهای سیاهت کن وبا محبوب خودازافق ها گذشته سوی دنیای عشق بال می گشایی.این کاررابکن تادردل خاک شادباشم که محبوب من دلش شاداست وپرستوی غم دردلش خانه نکرده.این تنهاکوشش من است که درراه رسیدن به تودارم. پانیذ
دیگرتجربه ای درزندگی ندارم.هرچه آموخته بودم فراموش کرده ام.اگرهنوزدرتن فسرده و خستۀ من رمقی باقی است برای آن است که میان این همه فراموشی فقط میل احمقانۀ خودرابه زنده ماندن ازیادنبرده ام.دیگردرپی لذات زندگی نیستم٬ زیراپاسخ هیچ لذت نمی برم.خواهان پاسخ سودی نیستم٬ تجترب زندگی یک سره ازیادبرده ام چون طبلی تهی شده ام.روزی خواهدرسیدکه میل شیطانی به زندگی نیزدست ازمن بردارد.آن روزازفرط خستگی برزمین خواهم افتادوبرای همیشه دردل خاک٬ خانه خواهم داشت.درهارابگشاییدتاازاین زندان بیرون روم.درهارابشگیاییدتا ازاین زندان بیرون روم.درهارابگشاییدتاازاین زندان بیرون روم.درهارابگشاییدتاراه خودرادرپیش گیرم٬ زیراروح افسردۀ من درآرزوی خاموشی است.درآرزوی خاموشی وتنهایی است.درهایی راکه به روی من بسته اندبگشایید.می خواهم به جایی بروم که بتوانم بیماری نومیدی رادرمان کنم. درهارابگشایید٬ می خواهم به آن جابروم که ندانندمن کیستم٬ ندانندکه بوده ام.بدان جاروم که بتوانم تنهاومنزوی٬ دورازهمه آشنایان ونزدیکان٬ درتاریکی وخاموشی جان بسپارم.درهارابگشایید٬ زیراشب درازاست.می خواهم پیش ازآن که صبح شودبه سرزمینی بروم که درآن هیچ وقت صبح نمی شود. پانیذ
بیان عشق من چنان شیرین وخوش آواست که آدمی رابه یادنجوای گلها می اندازد.باندایش نوای زندگی سر می دهد٬ روح یاس ونومیدی رادرمن نابودمی کندوبایک دنیامهرآن راخانه دلم بیرون می راندومرابه عشقی جاودانی ومحبتی ازلی پرامیدمی کند.ولی امروز...مهربانم٬ ای همه چیزمن٬ تومرابلای عشق خودمبتلا کردی.دروسوسه هایت نجوای عشق ریختی وباعث شدی که جزتورانپرستم.ازبادصبارایحۀ تورامی بویم. درسیمای آفتاب٬ چهرۀ تورامی بینم.درپرتومهتاب٬ شکوه تورامی یابم وبراین یافته هادیگرحسرت نایافته نمی خورم.اماچه رنج آفرین زمانی که دررفتارت٬ درگفتارت ودرحرکاتت عمیق می شوم.دوموجودمتضاد٬ دوانگیزۀ مخالف پیوسته درقلمروفکرم باهم درستیزند.نمی دانم این احساس مولودافکارپریشان گذشته٬ ودل رنجیدۀ من است یااین که احساسی به جاوپسندیده است؟؟! دربوستان زندگی دیگرنیازی به بوییدن گل هانیست٬ چون توخوب من٬عطرهمۀ گلهایی.اگرنتوانستیم پروانه باشیم٬ پس شمع می شویم تادرماتم عشق بسوزیم.بسوزیم تاازماخاکستری به جاماندکه پیوسته بوی بهار عشق داشته باشد.وشماای حقدها٬ حسدها٬ ای ابلیس بدبینی وتوای عفریب سوءظن ووسوسه ازمن دور شوید.اینک دردشت پرهراس عشق منم ومحبوبم.بگذاریدتادردلش جستجوکنم وببینم جای من ازلی وابدی است یا... پانیذ
انسان نگاه می کند٬ اگرنفهمیدحرف می زند٬ اگرنفهمیدمی نویسد! اگرنخواندندمی کشد٬ می خواند٬ تجسم می کند٬ واگربازنفهمیدند می گرید٬ می شکند! سکوت می کند٬ ومی میرد.من اکنون تامرز سکوت رسیده ام٬عجباکه هنوزم می نویسم برای تو!! سال نو برتمامی دوستان مهربان وعزیزم مبارک پانیذ
هربارکه دلم می گیردازابرپرواژه ای باران می بارد٬ رگهایم پرمی شودازصدای شرشرزخمها سدغرورم می شکندوسیل غم تنم رابه مسلخ می برد٬ من مغروق ناامیدی چنگ می اندازم به قلم تانقاشی کنم دریایی ازدرد دردفترم!
آنجا٬به آسمان٬ به سقف نیلگون٬ آنجاکه شب٬ ماه برقندیل آسمان می رقصدوشمع دان برشاخک اختران درپرندکهکشان هاسوسومی زنند... به آنجابنگر٬ صدایی امید بخش وخدایی به گوشم می رسید٬ میدانی چه می گویند؟-اشک مریز٬ گریه مکن٬ تونیزچون دیگران ... بدان که خوشبختان جهان هرگز عاشق نبوده اند٬چنان که عاشقان دنیاهرگزخوشبخت نبوده اند... وتوای بادگم شدۀ سرگردان! بیدادمکن... و شماای پرندگان شکسته بال بی آشیان به هوش آیید... نه زاری کنیدونه فریادکشید بگذاریدتااین اشک خنده هابرناودان لبهایخ بزنندواین عشق سینه سوزبانهایت گدازند- گی جان وپیکراوراآسوده سازد.بگذاریدتااشک غمها ازگرمی سوخته وبخارشوند.وتوای عقاب سوخته بال... بیش ازاین ازغم هجران منال.تومکوش تادهان خودراباکلمۀ عشق به فسادآلوده کنی.دراین محیط ننگ آفرین عشق یعنی فشاردوتن٬ فشاردولب٬ تو٬نه لمحه یی تنی رایه کام بخش خودسازونه لحظه ایی لبت رابه این کلمه آلوده کن وداغ ننگ برآن بگذار.آن زمان که نگاهت بانگاه من آمیخت٬ لحظه ایی که آسمان غریدو شهاب خانه سوزازنگاهت جهید فقط من عاشق شدم نه تو!...امروز شادیها مراتنها گذاشتند.امروزغمها برمن نازمی فروشندوچه بی محابامی تازند.امروزدر آسمان زندگی ام خورشیداقبال طلوع نمی کند. امشب چشمه ساراشکها رسوب کرده اند.امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه وستارگانند.امشب دوستان ودشمنان چون یاران دیرینه برمن هجوم آوردهاند. واین زمان که این نامه رابرای تومی نویسم نه توبه من تعلق داری ونه من لبریزازتوام. چندروزی است که این دام برچیده شده وصیادسویی دگرشتافته است.((روزی بود که گنجشک صحبت شاهینش آرزوبود)) اکنون من چون آزادزنی دربرابرتلخی هاو طوفان های سخت وسهمگین زندگی بانهایت قدرت واراده٬ موانع بی شمارراپشت سرمی گذارم وچون کوهی ازپولاددرکوره راههای مغیلان زای زندگی پیش میروم. پانیذ
وقتی که تنهاومتفکردرکنارتونشسته٬ دستهای مهربانت رادردست می گیرم وروح خودرابه لذات کوچک رهاکرده٬ازخودبی خبرمی شوم وجریان ساعات را به چشم فراموشی می نگرم٬ هنگامی که باهم درمیان کوچه هاگردش می کنیم وتونغمات روح بخش٬ گوش جانم رانوازش میدهی٬یامن عهدوپیمان شب دوشین تورابازگفته٬ خودسوگندمی خورم که جزتوکسی راستایش نکنم٬ یازمانی که پیشانیت رابرزانوی لرزان من نهاده مراچون پروانه ایی که بی اختیارازبرگ گل آویزد مفتون دل پرمحبت خودمی سازی٬ ناگهان تیری از اندیشه وبیم دردلم می نشیند٬ مرارنگ پریده ولرزان وپریشان دل می بینی که درعین سرور٬ بی اراده٬ اشک ازدیدگانم فرومی ریزد.پس درآغوشم می کشی وعلت گریه ام رامی پرسی.ازچشمان تونیزقطراتی چندفرو می غلتدوبااب دیدگان من درمی آمیزد.می پرسی: که دلت ازچه گرفته؟ چراگریه می کنی؟ می گویی :ای مایۀ عشق من٬ رازدلت رابرمن فاش کن تاشایدازبیان آن٬ الام درونی ات تسلی یابدومن بتوانم دل اندوهگین ات اراز دل خویش مرهمی سازم!ای نیمۀ وجود من!دیگر سبب گریه واندوه مرا مپرس. زمانی که درآغوش توجای دارم ودرآیینۀ روی تو می نگرم٬ هیچ کس رازیراین گنبدواژگون کامرواترازخودنمی بینم٬ ولی دراین یاعات سعادت بخش نیزسروشی پیوسته درگوش من فرومی خواندکه شاهین زمان آن سعادت راخواهدربودونسیم حوادث شمع عشق ماراخواهدکشت٬ آن وقت است که مرغ روحم بااظطراب فراوان درفضای مبهم ومرموزآینده بال می گشاید ودردل می گویم: سعادتی که به فنامحکوم باشدخواب وخیالی بیش نیست. پانیذ
این جوری که توتکیه دادی به دیواروپاهات درازکردی منم اومدم پیشت نشستم جلوت وبهت تکیه دادم باپاهات محکم منوگرفتی دستتم دورم حلقه کردی! بهت گفتم: چشاتومی بندی؟ می آره! بعدتوچشماتومی بندی بهت میگم: برام قصه میگی؟ یواش توگوشم می آره! بعدشروع می کنی آروم آروم توگوشم قصه گفتن.یه عالمه قصه بلندوطولانی که هیچوقت تموم نمی شن..... میدونی؟ می خوام رگم وبزنم.رگ خودمومچ دست چپمو یه حرکت سریع یه ضربۀ عمیق بلدی که؟ ولی توکه نمیدونی می خوام رگم وبزنم؟! توچشاتوبستی٬ نمیدونی من تیغ روازجیبم درمیارم٬نمی بینی که سریع می برم نمی بینی خون فواره می زنه٬ روی سنگای سفید٬ نمی بینی دستم می سوزه ولبمو گاز می گیرم که نگم آخ٬ که چشماتو بازنکنی ومنونبینی توداری قصه می گی٬ من شلوار پامه دستمو می ذارم روزانوم٬ خون میاد ازدستم می ریزه روزانوم اززانوم می ریزه روسنگای سفید قشنگه مسیرشون حیف که چشمات بسته است٬ وتونمی بینی. توبغلم کردی میبینی که سردشدم محکم تر بغلم می کنی فکرمی کنی به سردی هواست٬ محکم بغلم می کنی تاگرم بشم می بینی نامنظم نفس می کشم تودلت می گی آخی دوباره نفسش گرفت٬ امانفسم نگرفته من ازپیشت رفتم اما توندیدی خداحافظ عشقم. پانیذ
راست می گویی عزیزم! زندگی کردن خیلی سخت است دراین تداخل ناچارروزمرگی ومن! راست می گویی عزیزم که: من٬ عزیزم راخیلی غلیظ تلفظ می کنم! این تنهاکاری است که ازدستم برمی آید برای فرارازسونامی دلتنگی وباران! راست می گویی اما....... لطفا" راهی کم غلظت ترراپیش روی ترس هایم بگذار! این پرنده داردکابوس خفقان می بیند! چندوقتی ست! عزیزم! پانیذ
لطفا" بی تفاوت ننشین روبه روی احساسم! نگاهت قرارسکوت نداشت بامن! لحظه های اخمورانمی خواهم! دست های بی کلام رانمی خواهم! نگاهت قرار سکوت نداشت باوجودم! دوره سینمای صامت٬ گذشته است عزیزم! پانیذ
زندگی راعاشقانه دربرکشیده ام.می خواهم باچنان اشتیاقی تنگ درآغوشش بفشارم وچنان سراپای خویش رابااودرآمیزم ویکی کنم که پیش ازآن که روزگاردیدگان مرابرای همیشه ازدیدارروی زیبابازدارد٬ گرمی آغوش من همه جاراگرم کرده باشد. پس ازمن٬ دریای بی کران که درسراسرجهان گسترده شده٬ درسرگردانی امواج متلاطم خویش همه جاطعم تلخ غم مرادردهان خواهدداشت وهرکشتی که برروی امواج آن بگذردکشتی وجودمراکه پیوسته دردریای رنج درحرکت بودبه یادش خواهد آورد.پس ازمن٬ گرمی دیدگان من که شایدشکفتن گلهای وحشی بهاران بود٬ دردامنۀ پرچمن تپه هاباقی خواهدماند٬ هرشامگاه حشره یی که ازشاخه های پرخاربیابان فریادبرداردیادآه های سوزان من خواهدکرد.پس ازمن٬ نهال های سرسبزونورسیدۀ کشتزاران بهاری شمال وچمن های تازه رسته کنارجویباران٬ پیوسته فشارانگشتان مراکه روزگاری بانوازشی عاشقانه برآنهانهاده شده بود٬ احساس خواهند کرد.طبیعت که سرچشمۀ شادی من قلمروآرزوهای من بود٬ عطرامیدهاوهوسهای مراهواخواهد بوییدوبرسراپردۀ غم هاورنج های بشری نشان دل مرانقش خواهدزد. پانیذ
نمی دانم چراوقتی سازمی زننبه یادتومی افتم؟!شایدبرای این است که موسیقی هم درپرورش احساسات عشق خاصیت نگاههای تورادارد.ترانه های ویولون هم مثل نگاهای توآرزوهای خفته رابیدارورویاهای شیرین رادرمخیلۀ انسان مصورمی کند. موسیقی انعکاس خنده هاوگریه ها٬ آیینه آمال وآلام وسرایندۀ هیجانات وارنعاشات روح بشری است ازهمین جهت نغمه های آن رابه اعماق ساکت وآرام هستی انسان فرورفته٬ باسرانگشت جادوی خوداحساساتی راکه درزوایای تاریک بی نام و نشان روح ماخوابیده است بیدارمی کند.گاهی خیال میکنم این خیال توست که تارهای گیتارم رامی لرزاندنه انگشتان من! واین خیال توست که گمی حیات رادر رگهای من جاری ساخته واین آرزوهای توست که قلب مرابه حرکت وضربان می اندازد.چه خوشبختندانهایی که هرروز می توانند چشمان مهربان توراببیندد!!! پانیذ
کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سدسکوت پرمی کشی چکاوکم چرابه من شک می کنی من که منم برای تو لبریزم ازعشق تووسرشارم ازهوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهانه بازپنهون کنم هق هقمو سفرنکن خورشیدکم ترک نکن منونرو نبودنت مرگ منه راهییۀ این سفرنشو نذارکه عشق من وتواینجابه آخربرسه بری توومرگ منم رفتن توسربرسه نوازشم کنو وببین عشق میریزه ازصدام صدام کن وببین که بازغنچه میدن ترانه هام اگرچه من به چشم توکمم قدیمی ام گمم آتشفشان عشقمودریای پرتلاطمم. پانیذ
من تمام سعی ام رامی کنم تاروی کارهای روزمره ام متمرکز شوم.اماکودک بازیگوش ذهنم٬ به سمت دستهای تو٬ لی لی می کند.دیروزاین اس ام اس٬ روی صفحۀ تلفن همراهم جاخوش کرده:"پرنده٬ لب تنگ ماهی نشسته بود وبه ماهی نگاه می کردومی گفت: سقف قفست شکسته! چراپرواز نم کنی؟!" این اس ام اس پنج جمه ای٬ آرامش زندگی ام رابهم زده است! باخودفکرمی کنم که چقدرپرنده دراطرافم وجوددارد! ومن چقدرماهی هستم اطرافیانم مدام می گویندازقفس سرشکسته وابستگی به تو٬ بیایم بیرون. امامن می دانم بیرون آمدن همان ومردن همان! آخریکی نیست به این پرنده های دلسوزبگویدکجای دنیاماهی می تواندبدون آب زندگی کند؟! کجای دنیا؟! من هروز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.چندبارسعی کرده ام سرم راازآب بیرون نگه دارم وبپرم اما.... احساس خفگی تمام بدنم راغرق می کند! من چندبارسعی کردم...اما...نمی شودبه خدا! بگذریم ازاین حکایت پرنده وماهی! بگذریم ازفلسفه ماهی وقفس سرشکسته! همان بهترکه بنشینم وباتمام توانم روی روزمرگی ام تمرکزکنم.اما مگرلی لی این کودک بازیگوش می گذارد!؟ دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است٬ بی نهایت! دراین روزهای پرازدستهای شلوغ وپرهیاهو٬ دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده عزیز تمام عیارمن! من هرروز به تو وجود مهربانت ودستهای پراز احساست فکرمی کنموهرروزتکرار می شوددرمن پرواز هزار پرستوی سبز! بگذریم ازاین سطرهای همیشه! بگذریم ازاین همه "دوست دارم" هایی که تلنبارشده اند دردهانم! بگذریم ازاین تاابدبه ابدحسرت! بگذریم از این کابوس که هنوز فکرو قلبت پیش اونه.بگذریم..... بگذارباران آوازبخواند روی چشم هایم!!! پانیذ
فقط بگوچرا؟ ترانه هایم رامی سوزانم٬ اماداغ چشمان توراتاابدباخودمی کشانم٬ توگفتی: من نفسم٬ خوب می دانم دروغ بودچشمانت لحظۀ گفتن این حرف بی فروغ بود!؟ توکه به خرابه های دلم سرزدی؟ چرابی مقدمه ازجدایی حرف زدی؟ توکه می دانستی من دیوانه ات می شوم چرااز نفس دم زدی؟ من که روزی صدبار ازتوباخودم حرف زدم اماحتی یکبارنامت راازدفترم خط نزدم٬ تو که این رامی دانستی چرارهایم کردی؟ چرامرافدای هوس وروزگارت کردی؟ نمی بخشم توراتازنده هستم. پانیذ
زیراین گنبد نیلی زیراین چرخ کبود توی یه صحرای دوریه برج پیروکهنه بود یه روزی زیر هجوم وحشیۀ بارون وباد ازافق کبوتری تا برج کهنه پرگشود برج تنهاسرپناه خستگی شد مهربونیش مرحم شکستگی شد امااین حادثۀ برج وکبوترقصۀ فاجعۀ دلبستگی شد اول قصمونوتو میدونی تو می دونستی من نمی تونم برم تومی تونی تومی تونستی بادوبارون که تموم شداون پرنده پرگشید اشتیاقوالتماسوته چشم برج ندید عمربارون عمر خوشبختیه برج کهنه بود بعداون حتی توخوابم اون پرنده روندید ای پرندۀ من ای مسافرمن من همون پوسیدۀ تنهانشینم هجرت تو هرچی بود معراج توبوداما من اسیرمرداب زمینم رازپروازوفقط تومی دونی تومی دونستی من نمی تونم برم تو می تونی تومی دونستی پانیذ
عاشق وبی پروامنم٬ خاموش وشیداوغریب دنبال آزادی وشور٬ درپیش عشق بی فریب تموم زندگی من٬ حسرت ودلواپسیه ساده بگم٬ قصۀ من٬ نمادی ازبی کسیه یکی اومد٬ هزارتارفت٬ یه شادی وهزارتاغم خدای من! به کی بگم؟ کی بشه ازدنیابرم؟ همیشه گریونه چشام٬ همیشه حیرونه چشام؟ بگوچراقصر وفاهمیشه ویرونه برام؟ میگن جوونی توهنوز٬ چی میگی ازشادی بگو نمی دونن که بخت من٬ ازراحتی نبرده بو روزا به فکررفتنم٬ شبادچارموندنم انگاری جاخوش کرده غم٬ توی طنین خوندنم! واسه منه بی سرپناه٬ هیچ سقفی پیدانمی شه تواین زمونه غریب٬ هیچ دلی دریانمی شه؟ شباتاصبح دعاواشک٬ روزاتاشب غم وجنون بهار دیگه تموم شده اومده بازفصل خزون نمیدونم حرف دلو چه جوری فریادبزنم دل میگه بیرونش کنم٬ افسوس وآه وازدلم کاشکی! که این ترانه ها هیچ جایی پیدانمی شد کاشکی! که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمی شد دوباره بیت آخرو همون غم همیشگی هزارتابیتم که بشه درست نمی شه زندگیم؟! پانیذ
|
About![]()
بخوان ازحرفهاوبغضهای شبانه/بخوان ازشعرهای بی اشاره ودلهره های بهاره/ دیگرجدایی ها Archivesهفته دوم شهریور 1388هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 Links
ملکه عشق(بهاره) |